تبليغاتX
:: و امـــــــــا عـــــــشـــــــــق... ::

و امـــــــــا عـــــــشـــــــــق...

ما به جرم با وفایی اینچنین تنها شدیم چون نداریم همدمی بازیچه دلها شدیم



خیلیا تو نظرات واسم می نویسن انقد نفرین نکن تویی که این حرفو

میزنی اگه جای من بودی چی کار می کردی؟

چند وقت با یه نفر باشی،دیوونش باشی،اونم به ظاهر همین جوری باشه

 بعد دقیقا شب تولدت بهت بگه منو ببخش من یه هفتس نامزد کردم

 

دیگه حاضر نباشه صداتو بشنوه وقتی بهش زنگ میزنی یا جواب نمیده

یا یه دختر جواب میده!!!!!!!!

فقط خواهشا نگو ببخشش چون نامردی بخشیدن نداره

این بار دومه که اینجوری دارم رکب میخورم

هرچی می خواین تو نظرات بنویسید نظر هیچ کس پاک نشده ونمیشه

امروز تولدمه

 

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

 برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

 به فكر هدیه ای ارزنده هستی

مرا با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من:

 كه با من زنده هستی...

+نوشته شده دردوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 8:41 توسط شیما |

 

من نوشتم از جدایی ، تو نوشتی کی میایی

حالا اومدم ولیکن ،نمیدونم که کجایی

من نوشتم از وصالت ،تو نوشتی یه حکایت

حالا من موندم و حسرت ، با نوشته هات تو غربت

من نوشتم از ندامت ، از گلایه و شکایت

ولی نیستی تا ببینی ، بی تو دل نداره طاقت

من نوشتم از محبت عشق تو واسم یه عادت

نیستی اما تا ببینی ورده این زبونه نامت

وقت رفتنم نوشتم هر چی بود دیگه گذشته

حالا من موندم و گریه ،گریه و یه دست نوشته

 

 

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 18:33 توسط شیما |

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است

که در شکاف کوه افتاده است مردم می آیند و می روند

اما کسی سراغ آن تیشه را

نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و

 ستبر نمی زند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت

فرهاد کش نشسته است.هرروز پایین می آید ودر گوشت

نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان

تلخ می شود اما تو باور نکن زیرا که تا عشق هست ، شیرین

هست عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که

 تنها تیشه از پس آن بر می آید روی این بیستون ناساز و ناهموار

گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق

 گذاشت و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون

فرهادی داشت.

 

 

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 12:45 توسط شیما |

 

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم

خورشيد فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

 بدرقه لازم ندارم خودم ميرم عزيزترين

 نذار بمونه زير پا  قلبمو بردار از زمين

دوستت دارم برای تو فقط يه حرف ساده بود

 غافل از اين که قلب من منتظر اشاره بود

 

گاهی خيال می کنم از من بريده ای

 بهتر زمن برای دلت برگزيده ای

 از من عبور می کنی و دم نمی زنی

 تنها دلم خوش است که شايد نديده ای...

 

+نوشته شده درسه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:35 توسط شیما |