و امـــــــــا عـــــــشـــــــــق... |
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم |
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟ اجازه هست مردم شهر، قصه ی ما رو بدونن؟ اسم منو، عشق تو رو، توی کتابا بخونن؟ اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟ پيش نگاه عاشقت، چشمامو قربونی کنم؟ اجازه هست سر بزارم رو شونه هات؟ روزی هزار و صد دفه، بگم که می ميرم برات اجازه هست بگم که تو مال منی؟ ستارتم اينو ميگه، که تو، تو اقبال منی اجازه هست عکس تو رو، رو صورت ماه بزنم؟ طلسم قصه هامونو، با داشتن تو بشکنم؟ اجازه هست که قصه هام با عشق تو جون بگيره؟ چشمای عاشقم واست روزي هزار بار بميره؟ اجازه هست واست يه قصه طلايي بسازم؟ با يه صداي مخملي برات لالايي بسازم؟ اجازه هست با بال تو پر بزنيم، بريم بهشت؟ کاش نزاريم برنده شه، تو بازي ما، سرنوشت اجازه هست بگم، من مال تو، تو مال من؟ من از تو خواهش می کنم که زير وعده هات نزن اجازه ی تو، دست تو، اجازه ی من، دست تو خنده ی من خنده تو، شکست من شکست تو
+نوشته شده درپنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:14 توسط شیما |
کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شبها و تنهایی نیاز نبود کاش دلها آنقدر صادق بودند که برای یکی شدن نیاز به آشنایی نبود کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر سوز پروانه می دید واورا باورمی کرد کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب بیشترآشنا می شد کاش بهارآنقدرمهربان وبا وفا بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد کاش فریاد آنقدربی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید ... +نوشته شده دریکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:44 توسط شیما | موی تو و روی توست کفر من و دین من
+نوشته شده درسه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:36 توسط شیما |
ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری چشمه ای خشک و سياهم خسته ای گم کرده راهم بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سويت می کشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی...
+نوشته شده دردوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:11 توسط شیما | |
نفرین به عشق و عاشقی .نفرین به بخت و سرنوشت . به اون نگاه که عشقتو . تو سرنوشت من نوشت . نفرین به من نفرین به تو . نفرین به عشق من و تو . به ساده بودن منو . به اون دل سیاه تو.......... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زخم های کهنه آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 پيوندها |